خرید بک لینک
گاهی وقت ها شما مدت ها منتظر یک اتفاق خوب می مانید که فکر می کنید می تواند حالتان را خوب کند. ولی وقتی در موقعیتِ آن اتفاق خوب قرار می گیرید چیزی مانع از آن می شود که از فرصتِ بدست آمده، بی نهایت لذت ببرید و روحتان را آرام کنید. این همان، خلق و خوی درونی شماست. یعنی اگر انسانی باشید که شرایط خیلی نتواند او را تحت تاثیر قرار دهد قطعا از آن موقعیت لذت می برید ولی اگر مثل من هی شارژ و دشارژ شوید حتما آن موقعیت را هم به یکی دیگر از موقعیت های غیرهیجانی تبدیل می کنید و بعد هم هر چه غر دارید سر خودتان می زنید. با این حال، می خواستم بگویم در کنار همه ویژگی های منفی که دارم ذاتا آدم شادی هستم و خوشحال می شوم وقتی خیلی ها به من می گویند تنها ساعاتی که کنار من هستند خیلی زیاد می خندند. من گاهی آن قدر می خندم یا می خندانم که اشک در چشمانم حلقه می زند. من در پیگیری های کاری ام خیلی جدی هستم و دوست دارم هر چیزی دیسیپلین خودش را داشته باشد و مردم هم این را بفهمند و رعایت کنند. اما در برخورد با دوستان و همکارانم، مدام شوخی می کنم و می خندم. آن وقت آنها همیشه مرا دوست دارند و حتی آدم های جدی را هم مجب

برچسب: نبودی و خیال تو,سامان جلیلی نبودی و خیال تو, نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 16:44

بعضی کابوس ها هیچ گاه تمام نمی شوند. کش دار و بی انتها... گذشت زمان حتی از پسشان بر نمی آید. تو و خاطرات نیمه تمام. حرف های نیمه تمام. دیدارهای نصفه و نیمه و یا دیدارهایی مانده به دل... و این یعنی چیزی که تو نامش را گذاشته ای: زندگی...

http://s8.picofile.com/file/8274614476/JulienMauve_LonelyWindow_Couch.jpg

برچسب: هرچند امیدی به وصال تو ندارم, نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 16:44

شدت آلودگی هوا بسیار زیاد است و من در یکی از آلوده ترین یا شاید قلب آلودگی اصفهان دارم کار می کنم. یعنی دیگر به سختی دارم نفس می کشم. چند روز پیش از این آلودگی به شدت حالت تهوع داشتم. انگار واقعا هر جا برویم آسمان همین رنگ است. دیروز رفتم پیش خانم آرایشگری که یک سالی هست مشتری اش شده ام. وقتی موهایم را دید هاج و واج ماند. آخر خانم شین به شدت طناز است و با این که نوه دار هم شده ولی همیشه به خودش می رسد و عقیده دارد خانم ها همیشه باید مقداری از موهایشان روی پیشانی و گوش هایشان را بپوشاند و حتی اگر مدل کوتاه هم می زنند باز هم چنان مدلی روی موهای آدم پیاده می کند که قیافه آدم را آن قدر جذاب می کند که باورنکردنی است. برای همین وقتی وضعیت موهایم را دید به شدت ناراحت شد و دستش را جلوی دهانش گرفت و گفت: «خدای من! با موهایت چکار کردی!» گفتم: «شد دیگر!» گفت: «شد دیگر؟! همین؟! مگر قرار است هر کس که سرکار برود قید زنانگی هایش را بزند؟!» گفتم: «دستپخت دو آشپز ناشی است.» گفت: «دفعه قبل که آرایشگاهش رفتی و او پیشنهاد اکستنشن موها و هاشور ابروهایت را داده بود بهت گفتم که من به عنوان یک آرایشگر صادقانه

برچسب: مثل گیسویی که باد, نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 16:44

امروز حال خوبی ندارم. می خواهم پراکنده بنویسم. شاید کمی سبک شوم. دیروز موهایم را کوتاه کردم آمدم خانه دوش گرفتم. با صورت خیس جلوی آینه ایستادم. موهایم بهم می آمد. دلم نمی خواست خشکشان کنم. صورتم شاداب شده بود. به خودم لبخند زدم. بعدش بغض کردم و گفتم: «حیف از جوانی و عمر و مهم تر از همه سلامتی که به این تنهایی نفسگیر می گذرد...» ساعتی تنها بودم. روی مبل نشستم و با گوشی ام ور رفتم. و دوباره فکر کردم چقدر فهرست مخاطبانم، رسمی است و میان این همه آدمی که هر روز باهاشان سروکار دارم هیچ یک به این فهرست اضافه نمی شوند... چون که به دلم نمی نشینند. برخاستم غذا گرم کردم. حال نداشتم شام درست کنم. نرگس آمد و دوباره همان آش و همان کاسه. خانه خودم چقدر راحت بودم... از ناراحتی اش فهمیدم بچه دوباره یا ظهر توی مهدکودک نخوابیده یا غذایش را کامل نخورده. سر سفره شام چنان با لگد کوبید زیر چانه بچه که دادم در آمد و با عصبانیت بهش گفتم: «اگر این بچه را آورده ای که بزرگ کنی یک لقمه نان بهش بده و بگذار زندگی کند. اگر نه، رهایش کن. بگذار پدرش او را بگذارد خانه این فامیل و آن فامیل بزرگ شود. شکمش که گشنه بماند مه

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 16:44

از من می شنوید اگر واقعا مثل من عاشق کارتان هستید، به یک کار مادام العمر فکر می کنید و تسلط کامل به همه ی بخش های کارتان دارید سراغ ثبت یک شرکت بروید. در غیر این صورت، قیدش را بزنید و گرنه دست آخر مثل من، می شوید. البته یادتان باشد ریسک نکنید مثل من، بلند شوید بروید جایی کسب و کارتان را راه بیندازید که هیچ کس را نمی شناسید! این برای شبکه سازی خیلی بد است چون شما به زحمت می توانید افراد تیمتان را پیدا کنید و هزار و یک مشکل دیگر. امروز بالاخره مدارکم را از اداره ی ثبت شرکت ها گرفتم. مُهر سفارش دادم و دادم تابلوهای داخلی را نصب کنند. کمی حالت تهوع دارم. چون یک سالی است فقر آهن گرفته ام. گذشته از این، استرس رهایم نمی کند. هر روز دارم بیشتر تحلیل می روم. گاهی که فرصت می کنم مسافتی را قدم می زنم هزار و یک جور با خودم فکر می کنم. این روزها در فکر اجاره یک سوئیت مناسب هستم. بعدش حتما تلاش می کنم یک ماشین خوب بخرم. هر وقت اینجوری حالم بد می شود می روم کنار پنجره دفترم می ایستم. به بیرون نگاه می کنم. به این منطقه پر رفت و آمد و با خودم فکر می کنم آدم هایی که با ماشین های خوشگلشان میدان را دور می

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 23 آبان 1395 ساعت: 7:52

گاهی وقت ها آن قدر چیزهای مختلف ذهنم را به خود مشغول می کنند که واقعا نمی دانم با آنها چه کنم. یعنی اگر بتوانم ذهنم را از همه چیزهایی که نگرانم می کنند خالی کنم مخصوصا گذشته ام، بزرگترین لطف را در حق خودم کرده ام. در حال حاضر، واقعا از زندگیم راضی هستم و مشکلاتش را هم دوست دارم چون انتخاب خودم بوده ولی گاهی بعضی چیزها اجازه نمی دهند فکرم آزاد باشد برای خودش. این جور وقت ها نیاز دارم خلوت کنم. اما شما وقتی خیلی خودتان را مشغول می کنید کمتر می توانید با خودتان خلوت کنید. مخصوصا اگر عادت کرده باشید به خاطر کارتان، مدام گوشی تان را روشن نگه دارید. البته من حدودا دو ماهی است که به هیچ عنوان از ساعت پنج عصر به بعد وارد دنیای مجازی هم نمی شوم تا اعصابم راحت باشد. ولی گاهی نمی شود. از وقتی به اصفهان آمده ام و با گذشته ناخوشایندی که به خاطر تصمیم گیری های دیگران در مورد خودم داشتم خداحافظی کردم سعی کردم آدم های گذشته را وارد زندگیم نکنم ولی یک بار مجبور شدم و این یک بار انگار باید اتفاق می افتاد تا برای منی که خودم را به خواب زده بودم خیلی چیزها روشن شود که البته چون می دانم خواننده احتمالی این

برچسب: عاشق یکی شدم که نباید میشدم, نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 23 آبان 1395 ساعت: 7:51

دیروز داشتم به نرگس می گفتم هفته کاری ما عملا از روی سه شنبه لق می زند. یعنی هفته ما در واقع شنبه، یک شنبه و دوشنبه هست! و وای به حال این که وسط هفته تعطیلی باشد. یعنی تا کارهای آدم روی غلتک می افتد یکهو می خوری به تعطیلی و عملا اگر در حال طی پروسه ای باشی که مثلا قرار است مجوزی چیزی بگیری باید صبر ایوب داشته باشی! امروز کلی کار دارم که باید ردیف کنم. البته این روزها سرم را خلوت کرده ام و به خصوص که از نوشتن کتابم فارغ شده ام دارم به مجوز گرفتن، خرید مبلمان برای اتاق خودم و برنامه ریزی دکترا فکر می کنم. برنامه هایی که قرار است اجرا کنیم را به ترتیب می نویسم و پیش می برم. این که چقدر موفق می شوم به باور مردم بستگی دارد. این که مردم چقدر خوب ما را باور کنند. مردمی که قشر تحصیلکرده و فرهیخته و یا قشر بازرگان و تاجر ما را تشکیل می دهند. مردم ما خیلی آگاهند. یعنی حتی در خرید کالا یا خدمات هم اول از همه دنبال سرنخ هایی هستند که به آنها یقین بدهد فلان شرکت، واقعا دارد محصولات یا خدمات خیلی خوبی با قیمت مناسب فراهم می کند و واقعا منصف است. چند وقتی است که به این موضوع فکر می کنم که کشور ما چرا

برچسب: کلپچ مطهری,کلپچ خوب,کلپچ آنلاین, نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 23 آبان 1395 ساعت: 7:51

اگرچه این روزها همه کارهای من در هم گره خورده و داد مادرم هم با زبان بی زبانی درآمده که پس کی میایی ببینمت ولی من هی امیدوارم که امروز و فردا مشکلات کار حل می شود و می توانم بروم پیشش، اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد! یعنی من در حال حاضر فقط منتظر گرفتن مجوز نهایی هستم که جان به لبم کرده. انقد پروسه روزنامه رسمی و سایر مواردی که برای ثبت شرکت باید طی کنی طولانی است که فکر می کنم کسی که بخواهد بفهمد در یک کسب و کار شرکتی جدید دوام می آورد یا نه، در حین انجام کارهای ثبت، متوجه این موضوع خواهد شد! دیگر مدرکی نمانده که از من نگیرند! یعنی کاری می کنند که تو عطای کارآفرینی را به لقایش ببخشی و بروی کنج خانه ات بنشینی و یارانه ماه به ماهت را با این «دغدغه» بگیری که شاید بالاخره یک چیزی به دُمش ببندند که دیگر مجبور نباشی کل ماه را به امید آن چندغاز پول هم بنشینی! با این وجود، باور من این است که بقای یک شرکت به بنیان هایی که مدیرانش می سازند بستگی دارد. فرقی ندارد که تو بخواهی یک شرکت خدمات نظافتی راه بیندازی یا یک شرکت تولیدی قطعات صنعتی! من این روزها دارم روی شالوده کار می کنم و سعی می کنم طوری کس

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 23 آبان 1395 ساعت: 7:51

اصولا طلبکار، منطق را نمی فهمد. طلبکار، طلبکار است و من که برای اولین بار در عمرم، طلبکار دار شده ام! شب ها که می خوابم نفس کم می آورم. گاهی وقت ها توی رختخوابم می نشینم با خودم فکر می کنم. دارم شبیه پدرم می شوم. پدرم این سال های آخر آن قدر توی رختخوابش نشست و غصه خورد تا سکته کرد... البته در قید حیات است ولی فلج شد. مادرم هم دقیقا یک جور دیگر سکته کرد و فلج شد. حالا من مانده ام و یک شهر درندشت. یک عالمه نیکوکار که قرار است در اربعین میلیاردها تومان گوسفند قربانی کنند ولی وقتی تو از یک کسب و کار پردرآمد بر مبنای یک منطق علمی و بازاری برایشان حرف می زنی نهایتش این است که ابرویی بیندازند بالا و به طور غیرمستقیم به تو بفهمانند چون قرار نیست توی این کار نفعی بهشان برسد تمایلی به امر خیر ندارند! من مانده ام و یک شهر درندشت پر از بانک های رنگارنگ با وام های کلان و تبلیغات فریبنده شان! فقط کافیست علاوه بر جانت، چند نفر از اعضای خانواده ات را هم گروگان بگیرند. ده میلیون بگذاری، ده میلیون بدهند، بیست میلیون برگردانی! نامش را هم گذاشته اند بانکداری اسلامی! چند وقت پیش که برای گرفتن پولم به بانکی

برچسب: در این دیار خسته کش,در این دیار بیقراران,در این دیار غربت, نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 23 آبان 1395 ساعت: 7:51

وبلاگ خوان ها هم شاید اهل شبکه های اجتماعی باشند ولی آنهایی که اهل شبکه های اجتماعی هستند لزوما وبلاگ نویس یا وبلاگ خوان نیستند. دوست وبلاگی حتما با دوست تلگرامی، واتساپی، فیسبوکی، وایبری، وی چتی، لاینی و سایر شبکه های اجتماعی فرق می کند. یک دوست وبلاگی را شاید هیچ وقت نشود دید مگر با یک قرار وبلاگی و سر آن قرار ماندن. اما حتما می شود آن دوست را سال های سال در کنار خود داشت بدون این که او را دید... وقتی به من گفتی می خواهی مثل من خانواده ات را ترک کنی و تهران بروی، اولین پیشنهادی که کردم این بود که بیایی اصفهان. چون من می دانستم برای شروع، تهران خوب نیست آن هم وقتی شرایطت مثل من بود اگرچه تو یک امتیاز داشتی و آن این که خواهرت تهران بود. اما دیشب که گفتی: «سیگار زدم، آرومم» قلبم لرزید. یعنی شب قبلش که نوشتی: «با سیگار کافه پشت دستم را داغ کردم» خیلی بهش فکر نکردم. فقط نوشتم: «چه اداها!» ولی دیشب وقتی مطمئن شدم دوست من، فقط بخاطر دست رد زدن یک پسر نامرد، سمت سیگار رفته و به گفته خودش «این مساله برای دوستانش! یک مساله حل شده است!» آن قدر عصبانی شدم که آن روی سگم بالا بیاید و هر چه از دهن

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 23 آبان 1395 ساعت: 7:51

بالاخره از صبح فکرهایم را جمع کردم. نمی توانم کاری که این همه برایش زحمت کشیده ام را رها کنم. این شرکت باید پا بگیرد باید بزرگ شود و باید مرا به اهدافم برساند. کم آوردن من باعث می شود تا دیگران باورم نکنند...

باید برنامه بچینم بروم شمال. چند روزی کنار دریا باشم. نگاه کنم به دریا. یکمی وسعت بگیرم. برگردم تا بتوانم این همه درد را در خود گم کنم...

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 19:22

دغدغه دکترا رهایم نمی کند. از طرفی دغدغه ی دیدن خانواده ام. و این ثبت نهایی شرکتم. دیروز با منشی ام حرف زدم. من اصلا احساس نمی کنم او منشی من است. او دانشجوی ارشد همان شاخه ایست که من درسش را خواندم ولی یک گرایش متفاوت. افراد زیادی برای مصاحبه آمدند اما هیچ کدام راضی ام نمی کردند. دغدغه بزرگی برایم شده بود. تا این که یک روز توی دفترم نشسته بودم که او آمد. روبرویم نشست و گفت برای منشیگری آمده است. از چند ویژگی اش خوشم آمد. اول این که خیلی جدی بود. محکم حرف می زد. مؤدب بود. با حقوقی که پیشنهاد دادم کنار آمد. هیچ سوال خاصی نپرسید. شفاف بود و وقتی فرم را پر کرد در پا

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 19:22

(ناراحت کننده بود این پاراگراف، حذف کردم...) قبلا در مورد اقتصاد نظری داشتم مثل همه. این که ما دچار رکود اقتصادی شدیم و فکر می کردم همه اش زیر سر تحریم است ولی حالا متوجه شدم در بخش تجارت ما و به خصوص بخش خصوصی یک عده تاجر وجود دارند که بی توجه به نظریه ها و اصول اقتصادی طبق شم بازرگانی خود دارند کار می کنند و نیازی به تحلیل های اقتصاددانان ندارند. همین عده که یک مشت تاجر کم سواد و تازه به دوران رسیده هستند یک جوری دارند به اقتصاد ما ضربه می زنند که فکرش را هم نمی توانید بکنید. حتی گاهی در راس بعضی از سازمان ها یک دسته افرادی نشسته اند که وقتی باهاشان حرف می

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 19:22

دیروز بالاخره بلیط گرفتم و قرار است برای دومین بار در سال 95 اما این بار با دستی پرتر به خانه بروم. جایی که خانواده ام برای دیدنم لحظه شماری می کنند. آخرین بار اردیبهشت بود که بهشان سر زدم. می روم تا با مشاوره و همفکری با آنها مشکلات جدیدم را حل کنم. من یک خانواده فرهنگی دارم البته به جز پدرم که شغل آزاد داشت. حالا دیگر آنها دوری مرا پذیرفته اند و هر وقت یک کار جدیدی می کنم نهایتش این است که یک تبریک ساده بگویند! دیروز البته روز خیلی خوبی برای من بود و خب از نظر درآمدی بد نبود و خدا را شکر می گویم که وقتی درخواست کمک می کنم خودش راه را برایم باز می کند. البته ق

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 19:22

پیش تر ها این همه برای رفتن جدی نبودم. برای شروع، از دانشگاه وارویک انگلستان شروع کرده ام. مستقیما با آنها مکاتبه کردم و از فعالیت ها و حوزه های پژوهشی مورد علاقه و کارهایی که کرده ام گفتم. پاسخی که دریافت کردم این بود که باید با یکی از اساتید دانشگاه در رشته خودم به صورت مستقیم مکاتبه کنم و در صورتی که با هم به نتیجه رسیدیم اقدام کنم. الان که باید بروم اتاق بازرگانی. نمی دانم نتیجه این جلسات چه می شود. ولی امیدم به خداست. با این که یکی از آرزوهای بزرگم تدریس در یکی از دانشگاه های برتر دنیا در رشته مورد علاقه ام هست ولی همه تلاشم این است که بمانم. اما همچنا

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 3:49

احساس می کنم فشارم بالاست. سرم درد می کند. هزار تا کار نکرده دارم برای رفتن به تهران. ولی امروز یک مشکل مالی دارم که فقط بحث آبرویم وسط هست. برای همین نمی توانم به کسی بگویم چرا این همه از چند روز گذشته تا حالا حالم خراب است. از خانواده ام بدم می آید. از برادرهایم به خصوص که همه زندگیم را با تصمیمات مزخرفشان به هم ریختند و خوشحالم که ترکشان کردم. دوستانم یکی یکی اسمس می دهند که می توانی موکول کنی به فردا؟ آخر چطور می توانم به آن شخص که این همه باهاش رودروایسی دارم بگویم صب کن... چقدر وضع مالی خوبی داشتم. فقط به خاطر این شرکت به این روز افتادم. به خاطر ندانم کا

برچسب: نویسنده: پارسا زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 3:49

صفحه بندی